دودریچه
ما
چون دو دريچه، رو به روي هم
آگاه ز هر بگو مگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
عمر آينهي بهشت، اما ... آه
بيش از شب و روز تير و دي كوتاه
اكنون دل من شكسته و خسته ست
زيرا يكي از دريچهها بسته ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد
نفرين به سفر، كه هر چه كرد او كرد
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۷ ساعت 18:14 توسط محمد بنگاه
|
تگینوم ( میبینمت )