تا چشم کار میکند جای تو خالیست

شعری خواهم نوشت   از جنس درد و رنج

از جنس زجه مادران      در میان هیاهوی شهر

شعرم غیرت است

شعرم صدای شکستن سکوت

شعرم صدای گسستن زنجیر

...............................................................

خواهم نوشت من تمام شدم در شروع دیگری

خواهم نوشت

تبسم من بر جلاد

فروریختن قدرت پوشالی

شکست بت شیشه ای خیال خام

.............................................................

من به تقدیر معتقدم وقتی سکوت میکنم

من به تغییر معتقدم وقتی سکوت را میشکم

دیروز از کوچه ای میگذشتم

چشمانی دیدم از لای در کوچه را میپایید

و کوچه سرشار از عطر مسموم نا امنی

......................................................................

امید هم مرده است

کور سو هم نمیزند

گهگاهی رهگذرهای کوچه بن بست خاطره اش را به قاصدک ها بازگو میکنند

و چه سود که حتی باد هم نمی اید تا قاصدکها سفر کنند به شهردور

بنشینند بر شانه کودکی سرشار از شوق زندگی

.....

....

...

..

.

 

 

من ,انچه مرا از تو جدا میکند

من انچه مرا از تو جدا میکند:

من را به جرم مستی یک شب گرفت شحنه

بر زد تازیانه ای مست لا ابالی

من را بکش تو یکدم

در جان او روان شو

تا از تو نیز خیزد

انوار ذولجلالی

مرگ منت چو امد

خانه گزینی در او

او جای من نشیند

در عرش کبریایی

                                                                        مدو